سلام
جلسات نقد شعر و کارگاه شعر در فرهنگسرای غدیر مشهد برگزار می شود
هر هفته سه شنبه ها ، چهار شنبه ها و پنجشنبه ها
تاریخ های کلاس ها تا فعلا اسفند ماه بقیه کلاس ها بر همین ترتیب ادامه خواهد داشت
مکان: فرهنگسرای غدیر تقاطع بلوار 22 بهمن و بلوار شیرودی
برای کسب اطلاعات بیشتر با روابط عمومی تماس بگیرید 3658504
شماره عنوان روز / تاریخ ساعت 1 سری اول کارگاههای آموزشی سه شنبه ـ 24/10/87 کارگاه اول 17-15 کارگاه دوم 19-17 2 " دوم " " سه شنبه ـ 1/11/87 کارگاه سوم 17-15 کارگاه چهارم 19-17 3 " سوم " " سه شنبه ـ 8/11/87 کارگاه پنجم 17-15 کارگاه ششم 19-17 4 " چهارم " " چهارشنبه ـ 9/11/87 کارگاه هفتم 17-15 کارگاه هشتم 19-17 5 " پنجم " " پنجشنبه ـ 10/11/87 کارگاه نهم 16-14 کارگاه دهم 18-16 6 " ششم " " سه شنبه ـ 15/11/87 کارگاه یازدهم 17ـ 15 کارگاه دوازدهم 19-17 7 " هفتم " " چهارشنبه ـ 16/11/87 کارگاه سیزدهم 17ـ 15 کارگاه چهاردهم 19-17 8 " هشتم " " پنجشنبه ـ 17/11/87 کارگاه پانزدهم 16-14 کارگاه شانزدهم 18-16 9 " نهم " " چهارشنبه ـ 23/11/87 کارگاه هفدهم 17ـ 15 کارگاه هجدهم 19-17 10 " دهم " " پنجشنبه ـ 24/11/87 کارگاه نوزدهم 16-14 کارگاه بیستم 18-16 11 " یازدهم " " سه شنبه ـ 29/11/87 کارگاه بیست و یکم 17ـ 15 کارگاه بیست و دوم 19-17 12 " دوازدهم " " چهار شنبه ـ 30/11/87 کارگاه بیست و سوم 17ـ 15 کارگاه بیست و چهارم 19-17 13 " سیزدهم " " پنجشنبه ـ 1/12/87 کارگاه بیست و پنجم 16-14 کارگاه بیست و ششم 18-16 14 " چهاردهم " " دوشنبه ـ 5/12/87 کارگاه بیست و هفتم 17ـ 15 کارگاه بیست و هشتم 19-17 15 " پانزدهم " " چهار شنبه ـ 7/12/87 کارگاه بیست و نهم 17ـ 15 کارگاه سی ام 19-17
سلام دور ترین دیر .............................
تقدیر بی تدبیر ...
گاهی نمی دانم چند شنبه است دلم می گیرد
و گاهی نمی دانم فراموشی گرفته ام
گاهی سردردهایم گنجشک های همسایه را گیج کرده است
تو از کدام سمت می وزی بر من که بادها راهشان را گم کرده اند
ای پیرهنت باغ پر انگور
ای گمشده در مه ...همه ی عمر گلاویز
از من به کجا می رسی اندوه غزل خیز؟
سهم من برخورده به دیوار همین است
این قدر به این پنجره ی تنگ نیامیز
من حادثه ی کوچه ی بن بست به بن بست
تو خاطره ی چشمه ی کاریز به هم ریز
فانوس برای شب این دهکده بس نیست
بر سقف پریشانی من ماه بیاویز
ای وسوسه در چشم سیاه تو گرفتار
ای پیرهنت باغ پر انگور شرر خیز
بر سلسله ی موی تو دل ریخته تسبیح
بر چشمه وزیده ست تو را باد دل انگیز
با رود بزن موج به خاکستر من تا
در بند کشد شهر تو را کشور پاییز
....
شاید وقتی نماند
پس خداحافظت باران
.. ..
................. .. ..................... .. ......................................................
.. .. . . .... ..
............ . .. . .. . .............. ......... ..
.. .. ..............
.................................................................................................................................
سلام
می آید / سالهایی که فقط تاریکیست.......
روزهای گذشته ی تقویم ساعت وقت های ناموزون
فکر یک قطب انزوا در من بین دیوارهای روز افزون
من اتاقی پر از نبودن تو حجم سنگین یک مربع درد
خاطراتی مچاله در چمدان و قطاری که می رسد به سکون
پنجره یک توهم محض است از سکوت گرفته ی آذر
و خیابان خیس بعد از ظهر سرزمینیست از تب طاعون
ارتباطی عمیق بین من است با تمام کلاغ های سفید
با تمام درختها در باد یا غروب پرنده ای در خون
خسته از عصر های بی تو شدن می گریزم تمام شهرم را
روبرویم هزار سال سیاه روبرویم هزار سال جنون
..............
......................................................................
« مهر شد منشور عاشورا ز خون حنجرش
رونق از جانبازيش آيين پيغمبر گرفت »
« شعر تازه مرا درد گفته است ...درد هم شنفته است ......درد حرف نيست
درد نام ديگر من است .......
من چگونه خويش را صدا کنم »
دنيا به من فهمانده که نامرد باشم
مفهوم پرهای شکسته ... درد باشم
بی اعتمادم کرده اين فصل کذايی
بايد به فکر کوچه ای ولگرد باشم
X X X
ديگر برای بچگی کردن ...بزرگم
بايد شبيه مردها خونسرد باشم
پاييزهای اتفاقی يادتان نيست
بايد زمستانی پر از سردرد باشم
چيزی به پايان قفس باقی نمانده
تا کی پرستوهای وحشی ................؟
از میله های تنگ قفس زجر می کشم ...
................................از چشم های بی همه کس زجر می کشم
//////////////////////////////// بسم خدا
یک عصر تنگ...یک شب دلتگ تر ...سیاه
چیزی درست مثل نبودت در ایستگاه
من دارم از تمام خودم دست می کشم
در این تب غلیظ که تردید و اشتباه
دارد مرا به سمت جنون تو می برد
دارد به چشمهای تو ...تا عمق پرتگاه
***
شاید جواب گیج شب مرده ام تویی!
بر این مدار کهنه ی پاییزی تباه
از ارتفاع من سرطان ...
پرت
می شود
بر طالع سیاه خودم ...مرد تیر ماه
شب... گرگها سکوت مرا...زوزه می کشند
در اتفاق وحشی این شهر راه راه..
باران گرفته است خدا پشت شیشه هاست..
فردا که صبح می شود و من که هیچ گاه....................
................................................یا حق
با سلام حضور همگی .....خيلی ديره می دونم اما شرمنده ام بابت اين همه شرمندگی ...و اومدم که جبران کنم و با پنج غزل به روز کنم
اول صبر کنيد يکم تبليغات کنم و بعد شعرها عرضم به حضورتون که ما يه جلسه داريم در مجتمع فرهنگی غدير مشهد ... و در اين مجتمع ما چند تا کلاس شعر هم داريم ...شنبه ها و يک شنبه ها و پنج شنبه ها که کلاس پژوهشی مولوی هستش ....شنبه ها کلاس آموزشی و يک شنبه ها کلاس نقد شعر ...خلاصه خوشحال می شيم تشريف بياريد ............و اما شعرها
اول از خانم رجائی استاد جلسه يه شعر می زنم بعد از بقيه بچه ها...
هوالجميل
رفتم ببينمش ولی از او نشان نبود
می خواستم پرنده شوم آسمان نبود
يک بغض تلخ راه گلو را گرفته بود
هی خواستم ببارمش اما توان نبود
در خاطرم چه روز عزيزی نشسته است
او بود و عشق بود و غم آب و نان نبود
يک روز خوب خوب که خورشيد مهربان
در پشت هيچ ابر سياهی نهان نبود
ای خوبتر از آينه و آفتاب کاش
يا تو هميشه بودی و يا اين جهان نبود
از من مخواه از من بی مايه غير درد
جز داغ هيچ چيز جهان رايگان نبود
*
من ناسپاس نيستم اما بگو چرا
با من زمانه هيچ زمان مهربان نبود
راضيه رجائی
اما از بچه ها......
حس می کنم که کودک چشمانم آن شب ميان کوچه ی تو گم شد
مثل تمام حادثه هايی که احساس من عروسک مردم شد
احساس من کبوتر بی بالم در بند بند دام تو پر پر زد
بيچاره تشنه بود ولی انگار سرگرم با بهانه ی گندم شد
امشب تمام ساحل من خيس است بعد از هجوم وحشی چشمانت
وقتی خليج ساکت چشم تو با چشم هام گرم تلاطم شد
يک آه سرد يک نفس مجروح زير بم طنين صدايت هست
چيزی به اسم درد که از آن شب حسم به تو شبيه ترحم شد
آن شب چه داغ بود نفهميدم درکوچه های عشق تو رقصيدم
با رفتنت ستون دلم لرزيد حسم دوباره غرق توهم شد
حالا هزار سال گذشته من دنبال بی کسی خودم هستم
دنبال کودکی که شبی ناگاه در کوچه های خاطره ات گم شد
خانم الهه بيات
واما بعد.................
تا چشم تو را عاشق چشمم ديدم
ناخواسته در دلم به تو خنديدم
آن روز چقدر نااميدت کردم
افسوس که عشق را نمی فهميدم
حالا که به اشتباه خود پی بردم
حالا که سرانجام خودم را ديدم
باور کن عزيزم که پشيمان هستم
يک بار فقط بگو تو را بخشيدم
خانم امينی
و اما رضای عزيز عابدين زاده
افتاده پشت پنجره ای خسته و خراب
هی فکر می کند به معمای بی جواب
يک عکس پاره پاره شده در کف اتاق
يک نامه ی مچاله شده روی تختخواب
می خواست تا که از تو بپرسد .....سکوت محض
لبخندهای يخ زده در چارچوب قاب
تو روی انتظار خودت گر گرفته ای
سيب و صدای سهره سراسيمگی ...سراب
از ذهن آسمان تو رد می شود مدام
رد می شود مدام کسی مثل يک شهاب
گنجشک ها به دور سرت گيج می خورند
يک استکان خالی و يک بسته قرص خواب
«خوابت نمی بره به جهنم برو بمير »
خط خوردم از خطوط کج و معوج کتاب
من درد می کند سرم آهسته تر بمير
اصلا نمی شود که از اين عشق اجتناب.......
و اما يه شعر هم برای خالی نبود ........از خودم می زنم
دنيا مسير منحرفی رو به زيستن
با ذهن های بسته و در گير سوءظن
هنجارهای پوچ و نمودارهای گيج
در انزوای کامل انسان بی وطن
دارد مدام دور سرم گيج می خورد
مجهول های گم شده ی خاطرات من
يک مستطيل ......!کوپه ی تنگی است زندگی
وقتی به انتهای زمان می رسد ترن
کم کم حضور پنجره مشکوک می شود
.....خورشيد منجمد شده ای رو به سوختن
*
از صفحه های زندگيش پاک می شود
مردی که خسته بود از اين شهر کاملاُ
علی حسن زاده
با اميد نظر شما دوستان عزيز ...............منتظرم...
جلسه غدير رو فراموش نکنيد ............فعلا ..يا حق ...
سلام .....و سلام و............سلام ........شرمنده ام اگه دير شد ...........
با يه غزل به روز می کنم اميدوارم خوشتون بياد...........
از يک طلوع مسخره تا يک غروب دير
فنجان چای مانده.....زمستان وقت گير
فکرم هنوز مثل خيابان ديشب است
فکرم هنوز بين درختان سرد سير
ديشب.....هزار و سيصد و شصت و سه سال بود
ديشب هزار.....بار گذشتم از آن مسير
***
تکرار می کنند تو را تکه ابر ها
تکرارمی کنند کسی را شبيه تير
انگشت های يخ زده ام تير ...می کشند
در يک غروب مانده به تقويم ناگزير
سلام به دوستان عزيز
همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهی
به پيام آشنايی بنوازد آشنا را
بازم از گذشته ها به روز می شم ....نظراتون مهمه .... تقديم به مولای متقيان ...............
ای که آتش زده ای این دل بارانی را
با که تقسیم کنم غربت طولانی را
آن شب سرد پر از درد که باور دارد
ماه در چاه بگرید غم پنهانی را
شب هذیان، شب سرما، شب خاموشی ها
جز علی کیست بفهمد غم بی نانی را
نخل ها هم به خدا درد تو را فهمیدند
اف به کوفه که نفهمید مسلمانی را
منتظر نظرات بی پرده تان
سلام به همه دوستان از نظرات همه تون ممنونم
امروز با يک تقريباً طرح به روز می شم
حرفها در پشت مداد قرمز های ممنوع مانده اند
از ارتفاع ذهنتان بکاهيد آسمان بم بست است
آهسته بميريد
دوستان نظر رو فراموش نکنيد ....يا حق
سلام ، سلامی هشتادو چهاری به همه، اميدوارم سال ۸۴ سال پر باری باشه ...موفق باشيد

